تبليغاتX
نوشتن، همین و تمام! - نامه های یک آدم از یک جای خیلی خیلی دور (2)
یکشنبه هشتم بهمن 1385
نامه های یک آدم از یک جای خیلی خیلی دور (2)

اولش فکر می کردیم ساده باشد، من از بقیه جدا می شوم و از این راه دور برایشان نامه می نویسم. به همین سادگی!
اما مشکلات کم کم خودشان را نشان دادند. یک روز خودکارم خراب می شد و کلی باید می گشتم تا خودکار جدید پیدا کنم. یک روز کاغذ گیر نمی آمد. یک روز موضوعی برای نوشتن نداشتم. یک هفته یادم می رفت برای بقیه که آنجا منتظر بودند تا نامه به دستشان برسد، نامه بنویسم.
بله، می گفتم که یادم می رفت. حتی یک دفعه آدرس خودمان یادم رفت. جالب است، نامه نوشته باشی و داخل پاکت گذاشته باشی، بعد بخواهی پستش کنی اما آدرس را یادت برود. بمانی که نامه را به کجا بفرستی؟ کلی به مغزم فشار آوردم ولی نتیجه نداد. فردا صبحش از خواب که بیدار شدم، یادم افتاد قبلا نامه ای نوشته بودم و از پست کردنش منصرف شده بودم. نامه را توی خرت و پرت ها گیر آوردم و آدرس گیرنده را خواندم، خودش بود. آدرس را روی پاکت نامه ی جدید نوشتم و تمام.
اما حالا به مشکل اساسی تری برخورده ام. هر چه به ذهنم فشار می آورم به هیچ نتیجه ای نمی رسم. مراجعه به کاغذ و ورق ها و نوشته ها و کتاب هایم هیچ کمکی به من نکرده. هیچ نشانه ای هم برایم یاد آور آن چیزی که فراموشش کرده ام نیست. حتی آینه! آینه ای که روزی روزگاری بزرگترین یاد آور خودم بود، حالا کسی را به من نشان می دهد که سخت برایم نا آشنا است.
بله، من خودم را فراموش کرده ام. و نه فقط نامم را، حتی یادم نمی آید که من چه سر گذشتی داشته ام و چگونه بزرگ شده ام و چه کار کرده ام تا به اینجا رسیده ام.
من خودم را گم کرده ام. کاش یکی از خودم به من خبر بدهد! 

نوشته شده توسط فرهاد در 8:49 | لينک به اين مطلب