تبليغاتX
نوشتن، همین و تمام! - ذکر
چهارشنبه هشتم شهریور 1385
ذکر

سجاده ی سپیدم را پهن می کنم، می نشینم. تسبیح آبی ام را دور مهر، لای گلبرگ های خشک شده ی گل سرخ حلقه می کنم. به سجده می روم. مهر تربت، بوی سیب می دهد. سرم را بر می دارم و مهر را می بوسم. سیب سرخ را، از روی طاقچه بر می دارم. نگاهش می کنم. پوست قرمز و کشیده اش، برق می زند. به طرف صندوقچه ی گوشه ی اتاق می روم. درش را باز می کنم. کاسه ی سفالی آبی را از توی صندوقچه بر می دارم. بطری آب را هم. بطری ای که از سقاخانه ی حضرت رضا(ع) پرش کرده ام. صندوقچه را می بندم. می روم سراغ گل مریمی که تازه امروز خریده ام. از توی گلدان شیشه ای درش می آورم. می بویمش. بوی بهشت می دهد. شاخه ی گل مریم، کاسه ی سفالی آبی و بطری آب را می آورم کنار سجاده. سیب سرخ نشسته توی سجاده. من هم می نشینم. کاسه را می گذارم گوشه ی سجاده، بالا، سمت راست. در بطری را باز می کنم و کاسه را پر آب می کنم. سیب سرخ را بر می دارم و آرام توی کاسه رهایش می کنم. آب موج بر می دارد. لب پر می زند. کمی از کاسه بیرون می ریزد. سجاده را خیس می کند. شاخه گل مریم را بر می دارم و گل ها را دانه دانه می چینم. بعد آرام می گذارمشان روی آب. توی کاسه. باز بلند می شوم. بطری خالی را می گذارم توی صندوقچه. از توی قفسه ی کتاب ها، "صحیفه" را بر می دارم. با خودم می آورمش. می نشینم دوباره روی سجاده. صحیفه را می بوسم. همین طور که محکم گرفته ام توی دستم، ناخن انگشت اشاره ی دست راستم را، در عرض حرکت می دهم و بعد صحیفه را باز می کنم:
یا من ذکره شرف للذّاکرین،
و یا من شکره فوز للشّاکرین،
و یا من طاعته نجاة للمطیعین،
صلّ علی محّمد و آله، و اشغل قلوبنا بذکرک عن کلّ ذکر...
صحیفه را می بندم.می گذارمش کنار کاسه ی آبی. به سجده می روم:
ای آنکه یاد تو، یاد آورانت را بزرگی می دهد،
و ای آنکه سپاس تو، سپاسگزارانت را رستگار می کند،
و ای آنکه فرمانبرداری تو، فرمانبردارانت را رهائی بخشد،
بر محمد و خاندانش درود فرست، و با یاد خود، دل های ما را، از هر یاد دیگری بپرداز...
عطر عجیبی مشامم را پر می کند. عطر سیب است یا عطر گل های مریم، یا گلبرگ های گل سرخ؟
هر چه هست، عطری نیست که تا حالا به مشامم خورده باشد،
                                                   عطر نیایش است شاید، عطر بهشت!   

نوشته شده توسط فرهاد در 21:51 | لينک به اين مطلب