تبليغاتX
نوشتن، همین و تمام! - از دفتر خاطرات آقای... خودم!
شنبه بیست و یکم مرداد 1385
از دفتر خاطرات آقای... خودم!

شب از نیمه گذشته - چه فرقی می کند ساعت چند که حالا تو می پرسی؟ یک ساعتی هست دیگر! -  طبق معمول بیدارم. یک هفته ای می شود که دوباره فایل داستان مجید و مهرداد را باز کرده ام. چند ورق کاغذ سیاه کرده ام تا بفهمم مجید کیست و مهرداد چه دردی دارد و ماجرا از کجا شروع می شود و کجا تمام می شود. چیزهائی دستگیرم شده، ولی... ولی انگار مجید نمی خواهد کاری کند. یعنی نمی تواند. یا شاید می تواند و می خواهد من را دنبال خودش بکشد. چند روز پیش که کاغذ های "آدم لال" را نگاه می کردم - یادش به خیر آن سال ها! - متوجه شباهت زیاد بین ماجرای آدم لال و مشکل مجید شدم. هر دوتایشان لال هستند اما کر نیستند. هر دوتایشان مشکل مالی دارند و خانواده هائی فقیر. هردوتایشان نان آور خانه هستند و چشم کوچکتر ها و مادر پیرشان به آن ها است. هردوتایشان تحقیر شده اند. هر دوتایشان رفتگری شهرداری کرده اند. این جا بود که فهمیدم آدم لال، همان "مجید" است. و بعد فکر کردم باید داستانش را بنویسم. بنویسم تا از دستش خلاص شوم. سال 82 کجا و سال 85 کجا؟ بیشتر از سه سال است که این ماجرا توی ذهن من - ناخودآگاه یا هر جای دیگر، چه می دانم، تو هم چه سوال ها می کنی؟ - مانده. باید بنویسمش. نه آن جوری که می خواهم، آن جوری که مجید می خواهد، آن جوری که مهرداد راضی می شود. آن جوری که آخرش، خودم هم راضی باشم و از دستش راحت شده باشم. تا خدای نکرده، باز دو سه سال دیگر نیاید سراغم و یقه ام را بگیرد و ذهنم را به خودش مشغول کند و باز بخواهد بیاید روی کاغذ.
البته شاید این قدر ها هم مهم نباشد. شاید من خیلی بزرگش می کنم. شاید چون می خواهم به چیز های بزرگتر و مهم تری که الان توی زندگی ام هست و اتفاقا حسابی یقه ام را گرفته فکر نکنم، رفته ام سراغ مجید و مهرداد و حسابی بزرگشان کرده ام؟ - می خندی؟ اصلا از لج تو هم شده این کار را مهم ترین کار زندگی ام در این دو سه روز قرار می دهم و می نویسمش، حالا می بینی! -
کاش خدا کمکم کند. کاش خدا یک راهی جلوی پای مجید بگذارد. کاش خدا مثل همیشه که توی واقعیت می آید و همه چیز را راست و ریست می کند، این جا هم بیاید و ماجرا را ختم به خیر کند. اصلا خدا به نویسنده ها هم کمک می کند؟ هوای شخصیت های داستانی را هم دارد یا نه؟ خدائی که من می شناسم، آن قدر خوب است که هوای همه چیز را دارد - این هم فقط محض خاطر تو که این قدر بد دلی و آیه ی یأس می خوانی - همین!     

نوشته شده توسط فرهاد در 17:20 | لينک به اين مطلب