هنوز شش ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. هنوز وقت هست که در خلوت رحم، فکر کنم به چیزهائی که منتظرم هستند، و من منتظرشان نیستم. فکر کنم به تنهائی وسط هزار هزار آدم غریبه و آشنا. و بترسم از آن تنهائی. و ناخودآگاه مقایسه اش کنم با تنهائی حالا. توی فضای تاریک رحم. ظاهرا اینجا راحت ترم. کسی نیست مرا اذیت کند. کسی نیست مرا برنجاند. کسی نیست که دلم را بشکند و دلش را بشکنم.
هنوز پنج ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. پنج ساعت خودش یک عمر است. فکر می کنم به آن نوزاد لبنانی که همه اش پنج ساعت توی دنیا بود. روز اولش، روز آخرش هم بود. تمام سهمش از دنیا، پنج ساعت بود. و چقدر قشنگ که تمام پنج ساعت را در آغوش مادرش بود. و به صدای قلب مادرش گوش می داد. و تنها چیزی که در این دنیا خورد، شیر بود. البته قبل از اینکه دهانش پر از خاک و خون شود.
هنوز چهار ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. می توانم دقیقه ها را بشمارم. می توانم لحظه ها را حس کنم. می توانم در ثانیه ها غرق شوم. چون توی دنیا، وقت برای از دست دادن زیاد دارم. آنجا دیگر لحظه ها را نخواهم شمرد. سال هائی می گذرد که درش هیچ لحظه ای نیست. و شاید هم لحظه هائی که به همه ی آن سال ها بیرزد.
هنوز سه ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. و دیگر مجال خواب نیست. به دنیا که آمدم می توانم بخوابم. هر چقدر که دلم خواست. این قدر بخوابم که از خواب هم خسته شوم. این قدر بخوابم تا خواب تمام درخت های گلابی را ببینم. خواب تمام خواب هائی را که ندیده ام. خواب تمام جاهائی را که نرفته ام.
هنوز دو ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. حسابش را که می کنم می بینم خیلی هم بد نمی شود. دنیاست دیگر. شیر می خوریم، بزرگ می شویم، راه می رویم، به حرف می آئیم، می خندیم، پدر و مادر دلشان برایمان غنج می رود، اسباب بازی می خرند برایمان، اسباب بازی ها را خراب می کنیم، گریه می کنیم، ناز می کنیم، نازمان را می خرند، نوازشمان می کنند، بزرگمان می کنند، بزرگ می شویم، مدرسه می رویم، خواندن و نوشتن یاد می گیریم، دوست پیدا می کنیم، بازی می کنیم، تاب می خوریم، شیرینی می خوریم، به گربه ها سنگ می زنیم، کتک می خوریم، پشت لبمان سبز می شود، صدایمان دو رگه می شود، قلدر می شویم، شاخ و شانه می کشیم، دعوا می کنیم، عاشق می شویم، گریه می کنیم، صبر می کنیم، دلمان پر می زند، مادر و پدر نصیحت مان می کنند، طغیان می کنیم، سرکش می شویم، سرمان به سنگ می خورد، عاقل می شویم، می رویم دنبال درس و کار و زندگی، زن می گیریم، عروسی می کنیم، عشقبازی می کنیم، غصه می خوریم، درد می کشیم، دلتنگ می شویم، بی خیال می شویم، بچه می آوریم، خودمان پدر و مادر می شویم، بزرگشان می کنیم، با بچه ها بازی می کنیم، بچه ها می خندند، دلمان غنج می رود... دنیاست دیگر، حسابش را که بکنی می بینی خیلی هم بد نمی شود!
هنوز یک ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. می شود این یک ساعت را ذکر گفت. می توانم با خودم خلوت کنم. چه جائی بهتر از اینجا؟ می توانم از خدا بخواهم مرا ببخشد، برای گناهانی که می خواهم مرتکب شوم. می توانم افسوس بخورم برای فرصت هائی که از دست می دهم. می توانم ناراحت بشوم برای ظلم هائی که در حقم می شود. می توانم این یک ساعت را دندان روی جگر بگذارم و صبر کنم، برای تمام رنج هائی که منتظرم هستند.
هنوز یک دقیقه مانده تا به دنیا بیایم. می ترسم. نمی خواهم بروم. نمی خواهم بیایم. عادت کرده ام به این فضای تاریک و گرم و هوای گرفته ی رحم. معلوم نیست بیرون چه خبر است. صداهائی مبهم می آید... و صداهائی واضح. صدای فریاد، صدای جیغ. می ترسم، نمی خواهم بروم، نمی خواهم بیایم.
به دنیا آمده ام. نور، چشمانم را می زنم. پلک هایم را جمع می کنم، چشمهایم را می بندم. از پشت پرده ی پلک ها، می توانم دنیا را ببینم. همه اش قرمز است، قرمز. رنگ خون. چند نفری می خندند، زمزمه می کنند، خوشحال اند. من اما گریه می کنم. فریاد می زنم. جیغ می کشم. حالا دیگر به دنیا آمده ام!

