زن آشفته از خواب می پرد. نفس نفس می زند. غلت می زند. مرد آرام به پشت خوابیده. زن صورتش را به شانه ی مرد می چسباند. چشمانش را می بندد. نفس عمیقی می کشد و دوباره به خواب می رود. چند دقیقه بعد، خواب یک ماهی می بیند. یک ماهی قرمز بزرگ و زیبا، که توی آب، بی اعتنا و بی پروا شنا می کند. زن خودش را هم در خواب می بیند. مثل عروس دریائی شده، با سر و بالاتنه ای انسانی، به دنبال ماهی قرمز شنا می کند. اما ناگهان، اسیر گرداب می شود. گردابی که او را با تمام قدرت به درون خود می کشد. زن فریاد می زند و مرد را صدا می کند. از خواب می پرد. دانه های درشت عرق، از روی صورتش سر می خورند و از کنار گردنش می گذرند. صبح شده. از لای در، باریکه ی نوری روی تخت افتاده و اندکی اتاق را روشن کرده. آن قدر که زن جای خالی مرد را ببیند. مرد رفته. زن بیش از آنکه فکرش را می کند، خوابیده. بر می خیزد و در اتاق را باز می کند. کنار پنجره ی هال می رود و پرده را می کشد. نور تند خورشید، روی صورت زن، روی لباسش و روی فرش اتاق می ریزد. زن چشمانش را تنگ می کند و ابروانش را در هم می کشد. چند دقیقه ی بعد، دوباره کنار پنجره ی بزرگ برگشته. قطرات ریز آب از روی صورتش سر می خورند، اما به گردنش نمی رسند. زن حالا می تواند چشمانش را اندکی بیشتر باز کند. گرچه چیز جدیدی برای دیدن نیست. ساختمان های بلند و رنگارنگی که روبه رویش می بیند. ساختمان هایی که انگار تمامی ندارند. ساختمان های سیاه، سفید، آجری، با پنجره های کوچک، با پنجره های بزرگ، ساختمان هایی که نمی تواند تصور کند آدم ها تویش چه کار می کنند. چند دقیقه ی بعد، زن پای تلفن نشسته و شماره ای را می گیرد. آن سوی خطوط، بالاخره صدای بوق تلفن قطع می شود و مرد جواب می دهد. "بله، بفرمائید...!" "سلام! منم! خوبی؟ صبح چه بی صدا رفتی!" "من بی صدا نرفتم، تو خوابت سنگین بود! بگو! چی کار داری؟" "...هیچی، کاریت نداشتم! می خواستم فقط به ات زنگ بزنم!" "خب، اگه حالت خوبه و کاری نداری، من برم. من کار دارم." "نمی شه الان بیای خونه؟" "حونه؟! برای چی؟" "...هیچی، ولش کن! برو به کارت برس!" "...." صدای گذاشتن گوشی از آن طرف می آید. زن اما هنوز گوشی را توی دستش گرفته. "خدحافظ!" گوشی را می گذارد. بلند می شود و کنار پنجره ی بزرگ می رود. پرده را می کشد. نور ولی از پشت پرده، تمام سعی اش را می کند تا به زن برسد. زن بی اعتنا به نور، به سمت اتاق خواب می رود. داخل اتاق می شود و در را می بندد. نور ولی از شکاف زیر در داخل می شود. زن روی تخت می رود و دراز می کشد و پتو را تا روی سرش بالا می کشد و چشمانش را محکم می بندد. زیر پتو مچاله می شود و آرام آرام توی تاریکی غرق می شود و می خوابد.
نامه ها را چه کسی می نوشت؟ "نامه های یک آدم از یک جای خیلی خیلی دور" را؟ کجا رفت این همه مدت؟ آیا اینجا دیگر چراغی روشن نیست؟ آیا نویسنده ی این وبلاگ نیمه تعطیل، مفقود شده؟ یا دیگر قصد نوشتن ندارد؟
می خواهم افشاگری کنم! کمی بیش از یک کم! می خواهم بگویم هیچ کس نبود که نامه های "یک آدم از یک جای خیلی خیلی دور" را می نوشت. او تنها یک سایه بود. – اگر بشود گفت بود! – خیلی فلسفی شد؟!
اسم اینجا، "نوشتن، همین و تمام" است. اما من افشا می کنم که "همین و تمام" نیست! یعنی مقصود این نوشته ها، فقط نوشتن نیست. بیشتر برانگیختن است. بر انگیختن احساسات و عواطف مخاطب یا مخاطبان. بیشتر خودنمائی است و اینکه: ما هم هستیم! و گدائی توجه و نظر مخاطبان. که بیائید و نظر بدهید لطفاً! و حتی المقدور، احساسات بنده را جریحه دار نکنید!
کاش می شد "نوشتن"، واقعا "همین و تمام" باشد. اما نمی شود. هر نوشته ای انگیزه ای دارد و نمی توان فارغ از انگیزه ی نویسنده و شرایطی که در آن قرار دارد، نوشته را خواند و نظر داد یا نداد. پیچیده شد؟!
آیا قرار است یادداشت های شخصی و روزانه ی یک نفر را، بقیه بخوانند و از این خواندن یواشکی، لذت ببرند؟ وبلاگ یعنی این؟ یا قرار است اطلاعاتی درباره ی موضوعی خاص کسب کنند و به علمشان اضافه شود؟ کدامیک از ما به خاطر اضافه شدن دانشمان وبلاگ می خوانیم؟
آیا قرار است یک سرگرمی و اتلاف وقت بی خطر – یا کم خطر – داشته باشیم تا زمان بگذرد و البته بعد هم ادعا کنیم – در میان جمع – و آسوده خاطر باشیم – پیش خودمان – که از قافله ی تکنولوژی و اینترنت و عصر اطلاعات عقب نیستیم؟!
یا اینکه بیش و پیش از هر چیز، لذت می بریم؟ لذتی که در خواندن "مکتوب" هست. حتی اگر متوجه نباشیم یا نخواهیم اعتراف کنیم.
* * *
اینجا دوباره چراغی روشن شده. دوباره سایه ای شروع به نوشتن کرده. سایه ای که از پنهانی ترین لایه های ذهن و روح من خبر دارد و هر از گاهی، نقاط تاریک را روشن می کند یا روی نقاط روشن سایه می اندازد.
اینجا هر دوشنبه، بساط "نوشتن" به راه است. بساط نوشتنی که همین و تمام نیست. نوشتنی که سفری است کوتاه؛ اما می تواند خاطراتی داشته باشد که گوشه ی ذهن ماندگار شوند.

