مخاطب این نوشته ها تویی! تویی که حالا چشمانت را از پشت عینک دوخته ای به مانیتور و سعی می کنی این کلمات را بخوانی. کلماتی که من برایت نوشته ام. برای تو!
چقدر خوب می شود که مخاطب نوشته ها روشن باشد. آدم بداند برای چه کسی می نویسد. به نظرم این مهم ترین چیزی است که یک نویسنده بهتر است بداند. اگر از اول تکلیف کسی که این نوشته ها رامی خواند معلوم باشد، خواهی دانست که درباره ی چه چیزی بنویسی.
هر نوشته ای، برای هر مخاطب، معنای خاص خودش را پیدا می کند. هر کسی می تواند از هر نوشته ای، برداشت خودش را داشته باشد. ذهنیت ها، خاطره ها، تداعی ها، حس های متفاوت کلمات، مثل منشورهایی هستند که در جهات مختلف ذهن مخاطب قرار گرفته اند و تصاویری را بر پرده ی اندیشه و احساس مخاطب منعکس می کنند. تصاویری که منحصر به فردند. یعنی سخت می شود دو نفر را پیدا کنی که از یک نوشته، تصویرهای کاملا یکسانی داشته باشند. اما اگر مخاطب یک نفر باشد، تکلیف روشن است. فقط یک تصویر داریم. به همین سادگی!
این طور می شود که مخاطب این نوشته فقط تویی. اما شاید بپرسی که چرا این نوشته را در جائی قرار داده ام که کسان دیگری هم می توانند ببینند و بخوانند؟ جوابش ساده است: کسان دیگر برداشت خودشان را می کنند. تصویری که در ذهن تو نقش می بندد اما، فقط مال توست. مال خود خودت. و این تصویری نیست که در ذهن بقیه هم باشد. پس فرقی نمی کند که این نوشته را دیگران هم بخوانند. آنها برداشت تو را ندارند. دارند؟
خیلی فلسفی شد؟ ولی من قصد فلسفه بافی نداشتم. می خواستم چند خط، فقط چند سطر بی تکلف برای تو بنویسم. بنویسم که... بنویسم که... بنویسم که اینجا باران گرفته! و من اینجا زیر باران نشسته ام و به تو فکر می کنم. گیرم که بارانش شدید نیست و فقط چند قطره رگبار بهاری است. مهم اش این فکر توست که رهایم نمی کند. که وادارم می کند بنویسم. برای تو! تویی که حالا چشمانت را از پشت عینک دوخته ای به مانیتور و سعی می کنی این کلمات را بخوانی!
