تبليغاتX
نوشتن، همین و تمام!
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
فاصله

دست هایم
تنها مانده اند،
                   سرد،
                          مثل دست های مرده؛
چشم هایم بی رمق،
                             تار،
                                 خیس،
                                          مثل شیشه های باران خورده؛
و تو
      آن سوی پنجره، آن سوی دیوار،
                                                آن طرف آسمان،
                                                                     عین کبوتران داغ دیده؛
هیچ وقت فاصله،
                      این همه نبود،
                                         یک دنیا!

                                            ***
بین "من و تو"
                  فاصله،
                           "دنیا" است.
                                           کاش می شد به راحتی پروانه ها از دنیا گذشت؛
کاش می شد روی دنیا خط کشید؛
                                              یا با پاک کن، پاکش کرد؛
یا با لاک غلط گیر،
                       دنیای پر غلط را زیر سفیدی غلیظ لاک،
                                                                           پنهان کرد.

                                            ***
بین "من و تو"
                  فاصله،
                           دنیا است؛
چه قدر کم!
               انگار یک لحظه،
                                   انگار یک قدم.

                                            ***
هیشه همین جور است،
                                 تا بوده همین بوده،
بین "من و تو"
                  فاصله
                         یک لحظه،
                                      انگار "یک دنیا" است! 
   

نوشته شده توسط فرهاد در 18:43 | لينک به اين مطلب
شنبه سیزدهم خرداد 1385
دوتا شعر آلمانی
بعضی وقت ها آدم می خواهد یک حرفی بزند، اما می بیند که یکی دیگر حرف دلش را بهتر زده. خب اشکال ندارد که، مثل این دو تا شعر از "اریش فرید"، شاعر آلمانی زبان اتریشی. این هم یک جورشه دیگه، همین!

آن چنان خسته ام که
وقتی تشنه ام
با چشم های بسته، فنجان را کج می کنم
و آب می نوشم
آخر اگر چشم بگشایم،
فنجانی آنجا نیست.
خسته تر از آن ام،
که راه بیفتم
تا برای خود چای آماده سازم.
آن چنان بیدارم که
می بوسمت
و نوازشت می کنم
و سخنانت را می شنوم
و پس هر جرعه با تو سخن می گویم.
و بیدارتر از آن ام که
چشم بگشایم و ببینم که
تو نیستی
در کنارم!

  * * *

آفتاب من
برای درخشیدن
به آسمان تو
رفته است.
برای من
تنها ماه مانده است
که او را
من از تمامی ابرها صدا می زنم،
ماه به من دلگرمی می دهد که
روزی تابشش
گرم تر و روشن تر خواهد شد
نه این زرد، رنگی دیگر نخواهد شد
این رنگ
که یاد آور ملال و سردی است.
باز آی، آفتابا!
روشنائی و گرمای افزون ماه،
فرای
طاقت من اند! 

نوشته شده توسط فرهاد در 20:22 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه هفتم خرداد 1385
چند روایت معتبر درباره ی تنهائی(3)

حوا تنها نشسته بود توی خونه. هابیل و قابیل رفته بودند سراغ کار و بارشون و دخترا هم رفته بودند بیرون تا بازی کنند. آدم هم پیدایش نبود.
حوا تنها نشسته بود و با خودش فکر می کرد: "وقتی تو باغ عدن بودیم اوضاعمون بهتر بود. نه کدورتی بود، نه اختلافی، نه دعوائی. اما حالا چی؟ روزی نبود که هابیل و قابیل با هم دعوا نکنند. این دوتا که به جون هم می افتادند، اعصاب آدم هم خورد می شد و اون هم اوقات تلخی می کرد. دخترا هم که هر روز یک چیزو بهونه می کردند برای نق زدن."
حوا هم خسته بود. از زندگی توی دنیا خسته شده بود. دنیائی که توش فقط شش نفر بودند. توی یک چاردیواری گلی، وسط بیابون خدا. آدم هم مثل قبل نبود. بی حوصله تر شده بود. اون اول ها یک جور دیگه بود. با حوا انگار مهربون تر بود. حوا براش جذاب تر بود. حالا اما هر روز از خونه می زد بیرون و معلوم نبود کجا می ره. حوا تو همین فکر ها بود که آه کشید.
خدا که از اول همه چیزو می دونست، خندید. به حوا گفت: چیه، آه می کشی؟ حوا گفت: خسته ام. کسل ام. بی حوصله ام. دلتنگم. خدا گفت: خب، دیگه؟ حوا گفت: انگار تنهام. تنهای تنها. خدا گفت: هیچ کس غیر من تنهای تنها نیست. فقط من تنهای تنهام. تو شوهر داری، دو تا پسر داری، دو تا دختر داری، خونه داری،... حوا پرید وسط حرف خدا و گفت: درست، ولی این ها که واسه ی درد من درمون نمی شه. با همه ی این ها تنهام. خدا گفت: نذاشتی حرفمو بزنم. تو چیزای دیگه هم داری و خیلی چیزای دیگه هم تو ادامه ی زندگی ات به دست می یاری. اما مهم ترین چیزی که داری دلته، قلبته. تو این دل هم جا زیاد داری. آدم و پسرا و دخترات هر کدوم یک جای دلت اند. اما هنوز خیلی جا داری، خیلی. این جای خالی هم با چیزای دیگه پر نمی شه. اصلا همین جای خالیه که تو رو اذیت می کنه. اون وقت که نگاه می کنی به ته ته دلت و می بینی که هیچ کی نیست. حتی خودت هم نیستی.
حوا پرسید: اون ته ته دلم جای کیه؟ مال کیه؟ خدا گفت: خودت می دونی، می تونه مال هیچ کی نباشه. می تونه تا ابد خالی باشه، می تونه جای کسی یا چیزی باشه که خیلی دوستش داری. اما هیچ چی نمی تونه اونو پر کنه. حوا پرسید: واقعا هیچ چی نمی تونه اونو پر کنه؟ خدا گفت: چرا، اصلا از اول اون جا رو واسه ی خودم ساختم. هیچ کی غیر از من نمی تونه ته ته دلت رو پر کنه. و وقتی هم که من بیام... حوا گفت: دیگه احساس تنهائی نمی کنم. و خندید. خدا گفت: اما به این راحتی ها هم نیست. همه سعی می کنند با چیز های دیگه ته ته دلشونو پر بکنند. انتظار می کشند که یکی بیاد و دلشونو مال خودش کنه. هر از گاهی یکی میاد، اما بعد از مدتی می بینند که بازم تنهان. باز هم دلتنگ اند. ولی نمی خوان قبول کنند که اون جا فقط جای منه. مو های سیاه شون سپید می شه و بازم منتظر یکی دیگه ان.
حوا سرش را انداخته بود پائین و فکر می کرد. فکر می کرد به جای خالی ته ته دلش. فکر می کرد به جای خالی ته ته دل آدم. فکر می کرد به جسارتی که لازم داشت تا ته ته دلش رو فقط به خدا بسپاره. فکر می کرد چقدر سخته که از همه نا امید بشه، قبل از اینکه همه رو تجربه کنه. و فکر می کرد چقدر راحته که ته ته دلشو به صاحبش بسپاره. به کسی که می تونه پایانی باشه برای همه ی تنهائی هاش.

حوا نشسته بود روی ایوان گلی خونه که تازه آب پاشی و جاروش کرده بود. بوی خاک بارون خورده می اومد. حالا دیگه کم کم آدم و هابیل و قابیل و دخترا پیداشون می شد. خورشید داشت غروب می کرد و تلالو سرخش تو اشک های حوا انعکاس پیدا می کرد. اشک هائی که از روی گونه های حوا می چکید و پای بوته ی گل سرخ لب ایوان می افتاد. 

نوشته شده توسط فرهاد در 16:21 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه چهارم خرداد 1385
چند روایت معتبر درباره ی تنهائی(2)

آدم تنها نشسته بود توی باغ عدن. کنار نهر آب، زیر درخت بید مجنون. زانو هاشو بغل گرفته بود و چانه اش را گذاشته بود روی زانو هاش. چشمش به انتهای باغ بود. جائی که هیچ وقت نرفته بود. این قدر دور که تا حالا حوصله نکرده بود اونجا بره.
آدم تنها نشسته بود و با خودش فکر می کرد: "کاشکی یکی دیگه هم بود که باهاش صحبت می کردم. با هم راه می رفتیم، با هم گل ها رو می دیدیم، با هم زیر درخت می نشستیم و پا هامونو می کردیم توی نهر آب. کاشکی یکی بود که برام حرف می زد و من به حرفاش گوش می دادم. کاشکی یکی مثل خودم بود که نگاش می کردم و به اش لبخند می زدم."
خدا که همه چیزو می دونست، به فکرای آدم خندید. به اش گفت: چرا زانوی غم بغل گرفتی؟ آدم گفت: نمی دونم، دلم تنگه، حوصله ام سر رفته. خسته شدم از تنهائی. خدا گفت: من که هستم، نیستم؟ آدم گفت: چرا، ولی تو خدائی. من یکی می خوام که مثل خودم باشه، یکی که باهام حرف بزنه و باهاش حرف بزنم. یکی که سرمو رو زانوش بگذارم. یکی که منو از تنهائی در بیاره.
خدا باز خندید و گفت: فکر می کنی اون وقت که اون کنارت باشه، دیگه احساس تنهائی نمی کنی؟ آدم مطمئن گفت: نه. خدا که از اول همه چیزو می دونست و قبلا حوا رو آفریده بود، از پشت پرده بیرونش آورد و فرستادش سراغ آدم.

حالا دیگه آدم تنها نبود.

نوشته شده توسط فرهاد در 18:8 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه سوم خرداد 1385
چند روایت معتبر درباره ی تنهائی(1)

اشاره: آقا جان! مطلب طولانی بود، سه قسمتش کردم. نه اینکه من سه قسمتش کرده باشم ها، نه، خودش سه قسمت بود. بقیه اش باشه واسه فردا شب و پس فردا شب، همین! 

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کی نبود.
خدا تنها بود، تنهای تنها. نه اینکه الان نباشد، الان هم تنهای تنهاست. اما آن موقع فرق می کرد.
یک موقعی که معلوم نیست کی بود و یک جائی که معلوم نیست کجا بود، خدا نگاه کرد به خودش، به دور و برش. دید کسی نیست تا بشناسدش. تا ستایشش کنه. پرستشش کنه. تا دوستش داشته باشه و خدا هم اونو دوست داشته باشه. این شد که اولش یک نور آفرید. یک نوری که رنگ نداشت، همه اش نور بود. حالا خدا بود و نور بود. بعد فرشته ها رو آفرید. نه یکی، نه دوتا، هزار هزار هزارتا. شاید هم بیبشتر. و همین طور ادامه داد به آفرینشش تا اینکه حسابی سرش شلوغ شد و دور و بری هاش زیاد شدند. اما هنوز آفرینش کامل نشده بود. خدا می خواست یک چیزی درست کنه که مثل خودش باشه. یک چیز عجیب، یک چیز غریب. یکی که مثل خودش تنها باشه.

خدا آدم رو آفرید.

نوشته شده توسط فرهاد در 23:10 | | لينک به اين مطلب