دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
شب های بی چراغ
[به اولین و آخرین حرف الفبای عشق، آ]
برای من
"چراغ"
بیاور،
درست وقتی که آفتاب وسط آسمان است،
و همین جا روی طاقچه ی دلم بگذار.
من خورشید را نمی بینم،
وقتی ستاره ی تو در افق چشمانم طلوع می کند،
و ماه را هم،
وقتی که چشمانم در شب گیسوانت گم می شود.
و یادت باشد لبخندت را جا نگذاری
و اشتباهی
یک بغل گل سرخ برایم نیاوری،
و دست هایت را
که چقدر دوست دارم.
* * *
این روزها سخت دلم تنگ است...
نوشته شده توسط فرهاد در 17:33 | لينک به اين مطلب

