تبليغاتX
نوشتن، همین و تمام!
دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384
بابا

تقدیم به شهیدی که دخترش را خیلی دوست داشت، همین!

همه اش شن و ماسه، خاک و سنگ و خار. همه ی تابلو هایش همین ها بود. یک بار پرسیدم: تو سوژه ی دیگه ای نداری ازش نقاشی کنی؟ همه اش رمل و ماسه و سنگ و خار؟
گفت: بچه که بودم، پدرم نبود، یعنی خیلی کم بود. من و مادرم تنها بودیم. ازش می پرسیدم: بابا تو کجائی؟
می گفت: پیش شما.
نه، الان رو که نمی گم.
- یک جای خوبم.
پس چرا من و مامانو با خودت نمی بری؟
- آخه اونجا همه ش سنگ و خاکه، پر خاره، اونجا جای شما نیست.

چشم هاش پر اشک شده بود. گفتم: خوب، بعدش؟
رفت و از گوشه ی اتاق، یک تابلو آورد. یک آسمان آبی همه ی بوم را پر کرده بود، به اضافه ی چند تکه ابر. گفت: این هم آخرش!

نوشته شده توسط فرهاد در 17:48 | لينک به اين مطلب
شنبه سیزدهم اسفند 1384
باغ خیال

مضمون های بکر با من قهر کرده اند. صندلی را می کشم کنار پنجره. می نشینم و زل می زنم به هیچ جا. چشمانم اما خیره به قاب چوبی پنجره مانده. پنجره بسته. نسیمی نمی آید. شاخه های عریان آن سوی پنجره می گویند این را. تکان نمی خورند. شب، باغ را رنگ کرده، سیاه کرده، تاریک کرده. صورتم را به پنجره نزدیک می کنم، پنجره، آئینه می شود، آئینه ای سیاه و تار. چشم هایم را در سیاهی پنجره می بینم. عقب می نشینم. چشم هایم را می بندم. فکر می کنم به هیچ. به فضای خالی اتاق. به فضای خالی ذهنم. زیاد طول نمی کشد. یاد گذشته ها می آید توی فضای خالی ذهنم. پرش می کند. یاد حوض آبی مسجد می افتم. با سه تا ماهی گلی. هر وقت می آمدم توی حیاط مسجد، اول می رفتم کنار حوض، مشتم را پر آب می کردم، می پاشیدم طرف ماهی ها. ماهی ها تکان می خوردند، هر کدام به گوشه ای می رفتند، می خندیدم. لابد می خندیدند ماهی ها. یا آن روز کنار رودخانه، مرغان دریائی آمده بودند... صدای ضربه ای سخت می آید، رشته افکارم پاره می شود. چیزی خورده به پنجره. شاید پرنده ای بوده. نکند مرغی دریائی از خیالم فرار کرده و به پنجره خورده؟ دوباره آرام می شوم. دوباره اتاق پر از سکوت می شود. باز چشمانم را می بندم. فضای ذهنم دوباره خالی شده، فکر می کنم به هیچ. زیاد طول نمی کشد. خیال آینده می آید توی فضای ذهنم. فردا چه می شود؟ پس فردا؟ هفته ی دیگر؟ می شود دوباره سراغ حوض بروم؟ سراغ ماهی ها؟ درخت سیب کی شکوفه می دهد؟ بهار کی می آید؟ بهار...                                          

                                              * * *

صدای خروس همسایه بیدارم می کند. روی صندلی خوابم برده بود. چشم هایم را می مالم. بر می گردم طرف پنجره. گردنم تیر می کشد. ابرو هایم درهم می روند و پیشانی ام چروک می افتد. گردنم را به آرامی به چپ و راست می گردانم. بعد باغ را نگاه می کنم. نسیم صبح می آید. شاخه های عریان آن سوی پنجره می گویند این را. تکان می خورند. شب چادرش را یواش یواش جمع می کند و باغ را به دست صبح می سپارد. صدای گنجشک ها می آید. جیک جیک می کنند. شاد؛ خوشحال. نمی بینم شان. لابد آن طرف باغ روی شاخه های درخت سیب نشسته اند. جشن گرفته اند. یک روز دیگر به بهار نزدیک تر شده اند. می خندم. یک روز دیگر به بهار نزدیک تر شده ام!

نوشته شده توسط فرهاد در 11:37 | | لينک به اين مطلب
شنبه ششم اسفند 1384
آئینه

هوای لطیف صبح که می خورد به صورت خیسم، احساس می کنم یک روز نو شروع شده. حوله را بر می دارم و مقابل آئینه می روم. صورتم را خشک می کنم و به چشم های خواب آلود و قهوه ای ام نگاه می کنم: سلام!

منی که آن طرف آئینه است اما جوابم را نمی دهد. بغض می کند و پرده ی نازک اشک، بر چشمانش می نشیند. «تو رو خدا اول صبحی اوقات ما رو تلخ نکن. قیافشو نگا! مثل چک برگشتی می مونه!» برای من آن ور آئینه شکلک در می آورم و می خندم. دگمه های پیراهنم را می بندم و شانه ام را بر می دارم و دوباره مقابل آئینه می روم. موهایم را مثل همیشه به سمت راست شانه می کنم و دستی به ابرو هایم می کشم. من آن ور آئینه انگار که لج کرده باشد، موهایش را به هم می ریزد و به من می خندد؛ جوابش را نمی دهم. شلوارم را می پوشم و چای داخل استکان را که هنوز گرم است، یک نفس فرو می دهم. کیفم را بر می دارم و دوباره مقابل آئینه می روم. من آن ور آئینه هنوز با همان قیافه ی بغ کرده من را نگاه می کند. « دارم می رم ها، نمی خوای یه چیزی بگی؟» جوابم را نمی دهد، صورتم را نزدیکش می کنم، آن قدر که بخار دهانم بر آئینه می نشیند و تصویرش را مات می کند. « خدا حافظ! مواظب خودت باش!» لبم را غنچه می کنم و آئینه را – آئینه را که نه، من آن ور آئینه را – می بوسم. رد لبم روی آئینه ی بخار گرفته باقی مانده. حالا اما من آن ور آئینه می خندد. بند کیفم را روی دوشم می اندازم و برایش چشمک می زنم. یعنی من رفتم. در اتاقم را آهسته می بندم و به حیاط می آیم. از کنار حوض که می گذرم، شمعدانی ها هنوز خواب اند. بر می گردم و به پنجره ی اتاقم نگاه می کنم. از اینجا آئینه دیده نمی شود. فکر می کنم من آن ور آئینه تنهائی چه کار می کند؟

نوشته شده توسط فرهاد در 13:50 | لينک به اين مطلب