تبليغاتX
نوشتن، همین و تمام!
یکشنبه سی ام بهمن 1384
بوی بهار

 

رفته بود، رسیده بود، نشسته بود کنار چشمه. نفس نفس می زد. همه ی راه را دویده بود. نفس نفس می زد و انتهای راه را نگاه می کرد. کسی می آمد انگار. قامتش آشنا بود. چهره اش اما در مه صبح دیده نمی شد. خندید. شناخته بودش ناشناس را. حالا ناشناس هم می دوید. شاید ناشناس هم او را شناخته بود.

 نگاهش را از ناشناسی که حالا آشنا شده بود گرفت. گوشش را سپرد به صدای چشمه. صدای آب هائی که به هم تنه می زدند، روی هم می غلتیدند و در حاشیه ی سنگ چین آرام می گرفتند. دست در آب برد. چشمه دستش را گرفت. به آرامی نوازش کرد. بعد بوسه ی سرد چشمه نشست پشت دستش. دستش یخ کرد. بیرونش آورد از آب چشمه. بعد دستش را کاسه کرد، یک مشت از آب چشمه بر داشت. مانده بود چه کارش کند؟ آب از میان انگشتانش می ریخت توی چشمه. دستش را باز کرد. هر چه آب در دستش بود ریخت توی چشمه.

باز صدای آب می آمد. صدای چشمه. صدای تنه زدن و غلتیدن. دستش را دوباره توی آب برد و نا غافل پاشید توی صورتش. خندید. یخ کرد صورتش. کیف کرده بود. باز دستش را توی آب برد. سایه ای افتاد روی چشمه. سایه را شناخت. به روی خودش نیاورد، بر نگشت. دستش را که حالا پر آب بود ناگهان از توی چشمه در آورد و پاشید پشت سرش. چشمه موج برداشت. سایه لرزید. صدای خنده اش آمد. بلند شد و دوید. فرار می کرد از آشنائی که خیسش کرده بود.

آشنا اما دنبالش نکرد. نشست کنار چشمه. می خندید و خودش را در آینه ی موج دار چشمه نگاه می کرد. صورتش خیس شده بود. یخ کرده بود. می خندید. کیف کرده بود. او اما می دوید و از چشمه دور می شد. نزدیک می شد به تپه. حالا نوبت آشنا بود که دستش را به چشمه بسپارد. چشمه دست او را هم نوازش کرد و بوسه داد. دستش یخ کرد. اما بیرون نکشیدش. چشمه تعجب کرد. خندید. آشنا دستش را پر آب کرد. از چشمه در آورد و نزدیک کرد به لب هایش. جرعه جرعه نوشید. زود تمام شد. نگاهش حالا متوجه او بود که در شیب تند تپه از نفس افتاده بود ولی سعی می کرد خودش را به نوک تپه برساند.

 

                                              * * *

 خورشید بالا آمده بود. مه رفته بود. نور خورشید تا عمق دره می رفت و سنگ و صخره و سبزه و درخت و هر چیزی را که سر راهش بود، طلائی می کرد. دو سیاهی کوچک، درست نوک تپه ایستاده بودند. شاید دست هم را گرفته بودند. صدای خنده ی شان اما می پیچید توی دره. صدای چشمه گم شده بود توی صدای خنده هاشان. صدایشان بوی بهار می داد. دره بوی بهار گرفته بود.

نوشته شده توسط فرهاد در 17:15 | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384
نامه

نوشته بود: دوستت دارم.

این طور مستقیم که نه، اما منظورش را سانده بود. خیلی کم پیش می آید یک دختر به پسری اظهار محبت کند. من هم برایش روی یک تکه کاغذ نوشتم: " اینکه شما مرا دوست دارید به خودتان مربوط است. اما من نمی خواهم کسی را دوست داشته باشم. اصلا از آدم ها بدم می آید." یادداشتم را گذاشتم کنار همان نیمکتی که نامه اش را برای من گذاشته بود.
فردا با اینکه هوا بارانی بود، دوباره رفتم سراغ همان نیمکت. یک دستمال کاغذی مچاله افتاده بود کنار پایه ی نیمکت. برش داشتم. خیس بود. نمی دانم از اشک یا باران؟ با خط کج و معوجی رویش نوشته بود: خیلی بی شعوری. خیلی احمقی. بعد انگار خطش زده باشد، گوشه اش نوشته بود: دوستت دارم. با احتیاط تاش کردم و توی جیبم گذاشتم. سیگارم را روشن کردم و روی نیمکت خیس نشستم. می خندیدم یا گریه می کردم؟ هر چه بود، قطره های اشک با قطره های باران قاطی شده بود و روی صورتم می لغزید.

                                                * * *

نوشته بودم: دوستت دارم.

این طور مستقیم که نه. بعد از کلی مقدمه چینی، غزلی نوشته بودم و بعد کاغذ را تا کردم و با چند تا گل بنفشه ی خشک شده، گذاشتم توی یک پاکت صورتی. مانده بودم چه جوری به دستش برسانم. آن روز صبح، بالاخره دلم را زدم به دریا و سر راه مدرسه، پاکت را دادم دستش. هاج و واج ایستاده بود و من را و پاکت را نگاه می کرد. منتظر نشدم. دویدم. آن قدر دویدم که از نفس افتادم و لبه ی جدول خیابان نشستم و همین جور که نفس می زدم، می خندیدم و این قدر خندیدم تا اشکم در آمد. بعد به این فکر کردم که موقع خواندن نامه، چه شکلی می شود؟ حتما کلی ذوق می کند اما به روی خودش نمی آورد. ولی مطمئنم جلوی خنده اش را نمی تواند بگیرد. وای که چقدر خنده هایش را دوست دارم. خدایا! یعنی می شود؟

سه هفته گذشته و خبری نشده. نمی دانم، شاید از گل بنفشه خوشش نیامده یا از رنگ صورتی. نه، اگر از رنگ صورتی خوشش نمی آید پس چرا مانتو صورتی می پوشد؟ حتما یک جای کار ایراد داشته. نکند از شعرم خوشش نیامده؟ مگر می شود دختری از شعر خوشش نیاید؟ چه کار دیگری می توانستم بکنم؟ قشنگ ترین شعرم را برایش نوشتم. من که چیزی بهتر از شعرهایم ندارم. خدایا! یک نامه ی دیگر می نویسم. شاید... نه! باید فایده داشته باشد. خدایا! یعنی می شود؟

                                               * * *  

نوشته بود: من الغریب الی الحبیب.

نه شعری نوشته بود، نه گلی توی پاکت گذاشته بود. نامه اش خیلی ساده بود، درست مثل خودش. معلوم بود که دوستش داشت. با اینکه سی سال ازش کوچک تر بود. سی سال یا شاید بیشتر. اما خیلی بزرگ تر بود. خیلی مهربان تر، دانا تر، شجاع تر، مرد تر... و مظلوم تر. حبیب هم معطل نکرد. از هر راهی بود خودش را به او رساند. چقدر لذت دارد انسان کنار محبوبش باشد، آن هم وقتی که تنهای تنهاست. غریب! چه طنین غم آلودی دارد این واژه، غریب!
سر ها را که به شهر آوردند، سر او از همه بالا تر بود. چون از همه بزرگ تر بود. از همه مرد تر بود. و سر حبیب، انگار که هنوز دنبال او باشد. خیلی کم پیش می آید کسی به حبیبش برسد، این دفعه اما حبیب بود که رسیده بود. حبیب به موقع رسیده بود.      

نوشته شده توسط فرهاد در 18:10 | لينک به اين مطلب