زن آشفته از خواب می پرد. نفس نفس می زند. غلت می زند. مرد آرام به پشت خوابیده. زن صورتش را به شانه ی مرد می چسباند. چشمانش را می بندد. نفس عمیقی می کشد و دوباره به خواب می رود. چند دقیقه بعد، خواب یک ماهی می بیند. یک ماهی قرمز بزرگ و زیبا، که توی آب، بی اعتنا و بی پروا شنا می کند. زن خودش را هم در خواب می بیند. مثل عروس دریائی شده، با سر و بالاتنه ای انسانی، به دنبال ماهی قرمز شنا می کند. اما ناگهان، اسیر گرداب می شود. گردابی که او را با تمام قدرت به درون خود می کشد. زن فریاد می زند و مرد را صدا می کند. از خواب می پرد. دانه های درشت عرق، از روی صورتش سر می خورند و از کنار گردنش می گذرند. صبح شده. از لای در، باریکه ی نوری روی تخت افتاده و اندکی اتاق را روشن کرده. آن قدر که زن جای خالی مرد را ببیند. مرد رفته. زن بیش از آنکه فکرش را می کند، خوابیده. بر می خیزد و در اتاق را باز می کند. کنار پنجره ی هال می رود و پرده را می کشد. نور تند خورشید، روی صورت زن، روی لباسش و روی فرش اتاق می ریزد. زن چشمانش را تنگ می کند و ابروانش را در هم می کشد. چند دقیقه ی بعد، دوباره کنار پنجره ی بزرگ برگشته. قطرات ریز آب از روی صورتش سر می خورند، اما به گردنش نمی رسند. زن حالا می تواند چشمانش را اندکی بیشتر باز کند. گرچه چیز جدیدی برای دیدن نیست. ساختمان های بلند و رنگارنگی که روبه رویش می بیند. ساختمان هایی که انگار تمامی ندارند. ساختمان های سیاه، سفید، آجری، با پنجره های کوچک، با پنجره های بزرگ، ساختمان هایی که نمی تواند تصور کند آدم ها تویش چه کار می کنند. چند دقیقه ی بعد، زن پای تلفن نشسته و شماره ای را می گیرد. آن سوی خطوط، بالاخره صدای بوق تلفن قطع می شود و مرد جواب می دهد. "بله، بفرمائید...!" "سلام! منم! خوبی؟ صبح چه بی صدا رفتی!" "من بی صدا نرفتم، تو خوابت سنگین بود! بگو! چی کار داری؟" "...هیچی، کاریت نداشتم! می خواستم فقط به ات زنگ بزنم!" "خب، اگه حالت خوبه و کاری نداری، من برم. من کار دارم." "نمی شه الان بیای خونه؟" "حونه؟! برای چی؟" "...هیچی، ولش کن! برو به کارت برس!" "...." صدای گذاشتن گوشی از آن طرف می آید. زن اما هنوز گوشی را توی دستش گرفته. "خدحافظ!" گوشی را می گذارد. بلند می شود و کنار پنجره ی بزرگ می رود. پرده را می کشد. نور ولی از پشت پرده، تمام سعی اش را می کند تا به زن برسد. زن بی اعتنا به نور، به سمت اتاق خواب می رود. داخل اتاق می شود و در را می بندد. نور ولی از شکاف زیر در داخل می شود. زن روی تخت می رود و دراز می کشد و پتو را تا روی سرش بالا می کشد و چشمانش را محکم می بندد. زیر پتو مچاله می شود و آرام آرام توی تاریکی غرق می شود و می خوابد.
نامه ها را چه کسی می نوشت؟ "نامه های یک آدم از یک جای خیلی خیلی دور" را؟ کجا رفت این همه مدت؟ آیا اینجا دیگر چراغی روشن نیست؟ آیا نویسنده ی این وبلاگ نیمه تعطیل، مفقود شده؟ یا دیگر قصد نوشتن ندارد؟
می خواهم افشاگری کنم! کمی بیش از یک کم! می خواهم بگویم هیچ کس نبود که نامه های "یک آدم از یک جای خیلی خیلی دور" را می نوشت. او تنها یک سایه بود. – اگر بشود گفت بود! – خیلی فلسفی شد؟!
اسم اینجا، "نوشتن، همین و تمام" است. اما من افشا می کنم که "همین و تمام" نیست! یعنی مقصود این نوشته ها، فقط نوشتن نیست. بیشتر برانگیختن است. بر انگیختن احساسات و عواطف مخاطب یا مخاطبان. بیشتر خودنمائی است و اینکه: ما هم هستیم! و گدائی توجه و نظر مخاطبان. که بیائید و نظر بدهید لطفاً! و حتی المقدور، احساسات بنده را جریحه دار نکنید!
کاش می شد "نوشتن"، واقعا "همین و تمام" باشد. اما نمی شود. هر نوشته ای انگیزه ای دارد و نمی توان فارغ از انگیزه ی نویسنده و شرایطی که در آن قرار دارد، نوشته را خواند و نظر داد یا نداد. پیچیده شد؟!
آیا قرار است یادداشت های شخصی و روزانه ی یک نفر را، بقیه بخوانند و از این خواندن یواشکی، لذت ببرند؟ وبلاگ یعنی این؟ یا قرار است اطلاعاتی درباره ی موضوعی خاص کسب کنند و به علمشان اضافه شود؟ کدامیک از ما به خاطر اضافه شدن دانشمان وبلاگ می خوانیم؟
آیا قرار است یک سرگرمی و اتلاف وقت بی خطر – یا کم خطر – داشته باشیم تا زمان بگذرد و البته بعد هم ادعا کنیم – در میان جمع – و آسوده خاطر باشیم – پیش خودمان – که از قافله ی تکنولوژی و اینترنت و عصر اطلاعات عقب نیستیم؟!
یا اینکه بیش و پیش از هر چیز، لذت می بریم؟ لذتی که در خواندن "مکتوب" هست. حتی اگر متوجه نباشیم یا نخواهیم اعتراف کنیم.
* * *
اینجا دوباره چراغی روشن شده. دوباره سایه ای شروع به نوشتن کرده. سایه ای که از پنهانی ترین لایه های ذهن و روح من خبر دارد و هر از گاهی، نقاط تاریک را روشن می کند یا روی نقاط روشن سایه می اندازد.
اینجا هر دوشنبه، بساط "نوشتن" به راه است. بساط نوشتنی که همین و تمام نیست. نوشتنی که سفری است کوتاه؛ اما می تواند خاطراتی داشته باشد که گوشه ی ذهن ماندگار شوند.
مخاطب این نوشته ها تویی! تویی که حالا چشمانت را از پشت عینک دوخته ای به مانیتور و سعی می کنی این کلمات را بخوانی. کلماتی که من برایت نوشته ام. برای تو!
چقدر خوب می شود که مخاطب نوشته ها روشن باشد. آدم بداند برای چه کسی می نویسد. به نظرم این مهم ترین چیزی است که یک نویسنده بهتر است بداند. اگر از اول تکلیف کسی که این نوشته ها رامی خواند معلوم باشد، خواهی دانست که درباره ی چه چیزی بنویسی.
هر نوشته ای، برای هر مخاطب، معنای خاص خودش را پیدا می کند. هر کسی می تواند از هر نوشته ای، برداشت خودش را داشته باشد. ذهنیت ها، خاطره ها، تداعی ها، حس های متفاوت کلمات، مثل منشورهایی هستند که در جهات مختلف ذهن مخاطب قرار گرفته اند و تصاویری را بر پرده ی اندیشه و احساس مخاطب منعکس می کنند. تصاویری که منحصر به فردند. یعنی سخت می شود دو نفر را پیدا کنی که از یک نوشته، تصویرهای کاملا یکسانی داشته باشند. اما اگر مخاطب یک نفر باشد، تکلیف روشن است. فقط یک تصویر داریم. به همین سادگی!
این طور می شود که مخاطب این نوشته فقط تویی. اما شاید بپرسی که چرا این نوشته را در جائی قرار داده ام که کسان دیگری هم می توانند ببینند و بخوانند؟ جوابش ساده است: کسان دیگر برداشت خودشان را می کنند. تصویری که در ذهن تو نقش می بندد اما، فقط مال توست. مال خود خودت. و این تصویری نیست که در ذهن بقیه هم باشد. پس فرقی نمی کند که این نوشته را دیگران هم بخوانند. آنها برداشت تو را ندارند. دارند؟
خیلی فلسفی شد؟ ولی من قصد فلسفه بافی نداشتم. می خواستم چند خط، فقط چند سطر بی تکلف برای تو بنویسم. بنویسم که... بنویسم که... بنویسم که اینجا باران گرفته! و من اینجا زیر باران نشسته ام و به تو فکر می کنم. گیرم که بارانش شدید نیست و فقط چند قطره رگبار بهاری است. مهم اش این فکر توست که رهایم نمی کند. که وادارم می کند بنویسم. برای تو! تویی که حالا چشمانت را از پشت عینک دوخته ای به مانیتور و سعی می کنی این کلمات را بخوانی!
اولش فکر می کردیم ساده باشد، من از بقیه جدا می شوم و از این راه دور برایشان نامه می نویسم. به همین سادگی!
اما مشکلات کم کم خودشان را نشان دادند. یک روز خودکارم خراب می شد و کلی باید می گشتم تا خودکار جدید پیدا کنم. یک روز کاغذ گیر نمی آمد. یک روز موضوعی برای نوشتن نداشتم. یک هفته یادم می رفت برای بقیه که آنجا منتظر بودند تا نامه به دستشان برسد، نامه بنویسم.
بله، می گفتم که یادم می رفت. حتی یک دفعه آدرس خودمان یادم رفت. جالب است، نامه نوشته باشی و داخل پاکت گذاشته باشی، بعد بخواهی پستش کنی اما آدرس را یادت برود. بمانی که نامه را به کجا بفرستی؟ کلی به مغزم فشار آوردم ولی نتیجه نداد. فردا صبحش از خواب که بیدار شدم، یادم افتاد قبلا نامه ای نوشته بودم و از پست کردنش منصرف شده بودم. نامه را توی خرت و پرت ها گیر آوردم و آدرس گیرنده را خواندم، خودش بود. آدرس را روی پاکت نامه ی جدید نوشتم و تمام.
اما حالا به مشکل اساسی تری برخورده ام. هر چه به ذهنم فشار می آورم به هیچ نتیجه ای نمی رسم. مراجعه به کاغذ و ورق ها و نوشته ها و کتاب هایم هیچ کمکی به من نکرده. هیچ نشانه ای هم برایم یاد آور آن چیزی که فراموشش کرده ام نیست. حتی آینه! آینه ای که روزی روزگاری بزرگترین یاد آور خودم بود، حالا کسی را به من نشان می دهد که سخت برایم نا آشنا است.
بله، من خودم را فراموش کرده ام. و نه فقط نامم را، حتی یادم نمی آید که من چه سر گذشتی داشته ام و چگونه بزرگ شده ام و چه کار کرده ام تا به اینجا رسیده ام.
من خودم را گم کرده ام. کاش یکی از خودم به من خبر بدهد!
شاید کسی آدرس ما را بلد نبود. این فقط ما بودیم که آدرس خودمان را بلد بودیم. برای همین هیچ نامه ای برای ما نمی آمد. نه نامه ای و نه بسته ای یا هدیه ای.حتی مهمان هم برایمان نمی آمد. بعد از مدتی تحمل این وضع برایمان دشوار شد. شروع کردیم برای خودمان نامه نوشتن. هیچ کس بهتر از ما آدرس خودمان را بلد نبود.
اولین نامه را فوری فرستادیم. فردا صبح نامه رسیده بود. کلی ذوق کردیم. دفعه های بعدی، نامه ها را فوری نفرستادیم. تا چند روز بگذرد و تقریبا یادمان رفته باشد که نامه ای هم در کار است. و آن وقت با آمدن نامه، غافلگیر شویم. بعد از چند وقت حوصله ی مان از نامه های خودمان سر رفت گیریم که مشکل نامه ها را این جوری حل کردیم، مشکل مهمان را چه کار می خواستیم بکنیم؟ خودمان که نمی توانستیم مهمان خودمان شویم. اگر هم می شد، خیلی مسخره می شد. بعد نشستیم و عقل های مان را روی هم گذاشتیم تا راه حل مناسبی پیدا کنیم. به این نتیجه رسیدیم که یکی از خودمان را بفرستیم سفر. سفر به یک جای دور. تا هم از آنجا برایمان نامه بنویسد، و چیزهائی را توی نامه توضیح دهد که ما ندیده و نشنیده ایم. و هم بعد از مدتی برگردد و برایش مهمانی بگیریم. خب وقتی کسی را مدت طولانی نبینید، ولو برادرتان باشد، از دیدنش خوشحال می شوید. می شود عین مهمان. البته اگر دوستش داشته باشید.
من همانی هستم که به سفر رفته. به یک جای دور. و الان دارم از آنجا برایتان ـ یا همان برایمان ـ می نویسم. معلوم هم نیست کی از سفر بر می گردم. پس بی خود انتظار نکشید. همین که کس دیگری برای آدم می نویسد، خودش کلی غنیمت است. مثل اینکه کس دیگری هم آدم را دوست داشته باشد. آن هم کسی که از جای دور برای آدم چیز می نویسد. از یک جای خیلی خیلی دور!
[...]، این تنها توضیحی است که می توانم درباره ی این غیبت سه ماهه بدهم، همین!
... جمعیت انگار سال هاست آب نخورده اند، انگار اصلا آب نخورده اند. با عجله کاسه های طلائی را پرآب می کنند. تصویر لرزان گنبد می افتد توی آب کاسه های طلائی، و می رسد به لب های تشنه. من هم کاسه ای را نصفه آب می کنم و آرام در پلاستیک را باز می کنم. سرش را بیرون می آورد و جمعیت را نگاه می کند. کاسه را می آورم نزدیکش. او هم نوک صورتی رنگش را توی کاسه می کند و آب می خورد. انگار خیلی تشنه بوده. انگار اصلا آب نخورده. کاسه را دوباره پر می کنم و خودم هم می نوشم. هم آب را، هم طلائی لرزان گنبد توی کاسه ی آب را. سلام می دهم به حسین(ع). کاسه را می گذارم سر جایش و می آیم سمت پنجره فولاد.
جمعیت آن جا بیشتر است، خیلی بیشتر. ده ها دست، گره شده در پنجره فولاد. پنجره فولادی که درست روبه روی ضریح آقاست. پنجره فولادی که سبز می زند، از بس پارچه ی سبز به آن بسته اند. و قفل ها، قفل هائی که انتظار دستی را می کشند که بدون کلید، همه ی قفل ها را باز می کند.
کبوتر را از توی پلاستیک در می آورم. می خواهد فرار کند، پرواز کند و برود. حواسم هست. حواسم هست هم فرار نکند و هم خیلی محکم توی دستم نگیرمش. یک وقت اذیت نشود. کبوتر های امام رضا(ع) را نباید اذیت کرد. او هم قرار است کبوتر حرم شود، از همین امشب. کبوتر را می آورم مقابل صورتم، توی چشم های ریز و سیاهش نگاه می کنم. سرم را کنار گوشش می آورم و زمزمه می کنم. به اش می گویم از امشب صاحبش امام رضا(ع) است. به اش می گویم دیگر کبوتر حرم شده. به اش می گویم یک وقت جائی نرود، از امام رضا(ع) جدا نشود. اما بعد فکر می کنم کدام کبوتر است که پایش ـ یا بهتر بگویم، بالش ـ به حرم باز شود و بعد هوس کند جای دیگری برود، جای دیگری پرواز کند؟ کجا بهتر از صحن و سرای آقا؟ کجا بهتر از سقاخانه و گنبد و پنجره فولاد؟ نه، کبوترم هیچ جائی نمی رود. فکر کنم تا آخر آخر عمرش، همین جا بماند. و باز زمزمه می کنم، حرف هائی که ته ته دلم مانده را به اش می گویم. چه خوب هم گوش می دهد. ازش می خواهم برود و همین حرف ها را بدون کم و زیاد به امام رضا(ع) بگوید. بعد می آیم کنار چادر برزنتی سبزی که روی داربست ها کشیده اند، کنار سقاخانه، رو به روی پنجره فولاد. کف صحن را زیرسازی می کنند و چادر را برای این زده اند که خرابی های بنائی، فضای قشنگ صحن را به هم نزنند.
دستانم را کم کم شل می کنم، و بعد یک دفعه می آورم بالا و کبوتر را پرتاب می کنم توی آسمان نورانی حرم. کبوتر بال می زند و چرخ می زند و صاف بالای چادر برزنتی سبز، مقابل آقا، رو به روی پنجره فولاد می نشیند. رو می کند به سمت آقا. تعجب می کنم. انتظار نداشتم همین اول کار، همه ی حرف هایم را به آقا بزند. کبوتر همان جا نشسته و انگار زمزمه می کند. نگاه می کنم به گنبد، به پنجره فولاد، و به کبوتری که از حالا دیگر کبوتر امام رضا(ع) است. چند دقیقه ای همان جا روی چادر برزنتی سبز، رو به آقا می نشیند، من هم کنار سقاخانه می ایستم.
و بعد کبوتر پرواز می کند، بال می زند و چرخ می زند و می آید روی سقاخانه، روی بام طلائی و گنبد شکلش. می نشیند کنار بقیه ی کبوتر های جلد حرم. کبوتر ها برایش جا باز می کنند. لابد با هم خوش و بش می کنند. لابد از او می پرسند این چند دقیقه، به آقا چه گفته. می دانم که به آن ها نمی گوید. آخر همه اش رازی بوده بین من و کبوتر و آقا!...
سجاده ی سپیدم را پهن می کنم، می نشینم. تسبیح آبی ام را دور مهر، لای گلبرگ های خشک شده ی گل سرخ حلقه می کنم. به سجده می روم. مهر تربت، بوی سیب می دهد. سرم را بر می دارم و مهر را می بوسم. سیب سرخ را، از روی طاقچه بر می دارم. نگاهش می کنم. پوست قرمز و کشیده اش، برق می زند. به طرف صندوقچه ی گوشه ی اتاق می روم. درش را باز می کنم. کاسه ی سفالی آبی را از توی صندوقچه بر می دارم. بطری آب را هم. بطری ای که از سقاخانه ی حضرت رضا(ع) پرش کرده ام. صندوقچه را می بندم. می روم سراغ گل مریمی که تازه امروز خریده ام. از توی گلدان شیشه ای درش می آورم. می بویمش. بوی بهشت می دهد. شاخه ی گل مریم، کاسه ی سفالی آبی و بطری آب را می آورم کنار سجاده. سیب سرخ نشسته توی سجاده. من هم می نشینم. کاسه را می گذارم گوشه ی سجاده، بالا، سمت راست. در بطری را باز می کنم و کاسه را پر آب می کنم. سیب سرخ را بر می دارم و آرام توی کاسه رهایش می کنم. آب موج بر می دارد. لب پر می زند. کمی از کاسه بیرون می ریزد. سجاده را خیس می کند. شاخه گل مریم را بر می دارم و گل ها را دانه دانه می چینم. بعد آرام می گذارمشان روی آب. توی کاسه. باز بلند می شوم. بطری خالی را می گذارم توی صندوقچه. از توی قفسه ی کتاب ها، "صحیفه" را بر می دارم. با خودم می آورمش. می نشینم دوباره روی سجاده. صحیفه را می بوسم. همین طور که محکم گرفته ام توی دستم، ناخن انگشت اشاره ی دست راستم را، در عرض حرکت می دهم و بعد صحیفه را باز می کنم:
یا من ذکره شرف للذّاکرین،
و یا من شکره فوز للشّاکرین،
و یا من طاعته نجاة للمطیعین،
صلّ علی محّمد و آله، و اشغل قلوبنا بذکرک عن کلّ ذکر...
صحیفه را می بندم.می گذارمش کنار کاسه ی آبی. به سجده می روم:
ای آنکه یاد تو، یاد آورانت را بزرگی می دهد،
و ای آنکه سپاس تو، سپاسگزارانت را رستگار می کند،
و ای آنکه فرمانبرداری تو، فرمانبردارانت را رهائی بخشد،
بر محمد و خاندانش درود فرست، و با یاد خود، دل های ما را، از هر یاد دیگری بپرداز...
عطر عجیبی مشامم را پر می کند. عطر سیب است یا عطر گل های مریم، یا گلبرگ های گل سرخ؟
هر چه هست، عطری نیست که تا حالا به مشامم خورده باشد،
عطر نیایش است شاید، عطر بهشت!
شب از نیمه گذشته - چه فرقی می کند ساعت چند که حالا تو می پرسی؟ یک ساعتی هست دیگر! - طبق معمول بیدارم. یک هفته ای می شود که دوباره فایل داستان مجید و مهرداد را باز کرده ام. چند ورق کاغذ سیاه کرده ام تا بفهمم مجید کیست و مهرداد چه دردی دارد و ماجرا از کجا شروع می شود و کجا تمام می شود. چیزهائی دستگیرم شده، ولی... ولی انگار مجید نمی خواهد کاری کند. یعنی نمی تواند. یا شاید می تواند و می خواهد من را دنبال خودش بکشد. چند روز پیش که کاغذ های "آدم لال" را نگاه می کردم - یادش به خیر آن سال ها! - متوجه شباهت زیاد بین ماجرای آدم لال و مشکل مجید شدم. هر دوتایشان لال هستند اما کر نیستند. هر دوتایشان مشکل مالی دارند و خانواده هائی فقیر. هردوتایشان نان آور خانه هستند و چشم کوچکتر ها و مادر پیرشان به آن ها است. هردوتایشان تحقیر شده اند. هر دوتایشان رفتگری شهرداری کرده اند. این جا بود که فهمیدم آدم لال، همان "مجید" است. و بعد فکر کردم باید داستانش را بنویسم. بنویسم تا از دستش خلاص شوم. سال 82 کجا و سال 85 کجا؟ بیشتر از سه سال است که این ماجرا توی ذهن من - ناخودآگاه یا هر جای دیگر، چه می دانم، تو هم چه سوال ها می کنی؟ - مانده. باید بنویسمش. نه آن جوری که می خواهم، آن جوری که مجید می خواهد، آن جوری که مهرداد راضی می شود. آن جوری که آخرش، خودم هم راضی باشم و از دستش راحت شده باشم. تا خدای نکرده، باز دو سه سال دیگر نیاید سراغم و یقه ام را بگیرد و ذهنم را به خودش مشغول کند و باز بخواهد بیاید روی کاغذ.
البته شاید این قدر ها هم مهم نباشد. شاید من خیلی بزرگش می کنم. شاید چون می خواهم به چیز های بزرگتر و مهم تری که الان توی زندگی ام هست و اتفاقا حسابی یقه ام را گرفته فکر نکنم، رفته ام سراغ مجید و مهرداد و حسابی بزرگشان کرده ام؟ - می خندی؟ اصلا از لج تو هم شده این کار را مهم ترین کار زندگی ام در این دو سه روز قرار می دهم و می نویسمش، حالا می بینی! -
کاش خدا کمکم کند. کاش خدا یک راهی جلوی پای مجید بگذارد. کاش خدا مثل همیشه که توی واقعیت می آید و همه چیز را راست و ریست می کند، این جا هم بیاید و ماجرا را ختم به خیر کند. اصلا خدا به نویسنده ها هم کمک می کند؟ هوای شخصیت های داستانی را هم دارد یا نه؟ خدائی که من می شناسم، آن قدر خوب است که هوای همه چیز را دارد - این هم فقط محض خاطر تو که این قدر بد دلی و آیه ی یأس می خوانی - همین!
هنوز شش ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. هنوز وقت هست که در خلوت رحم، فکر کنم به چیزهائی که منتظرم هستند، و من منتظرشان نیستم. فکر کنم به تنهائی وسط هزار هزار آدم غریبه و آشنا. و بترسم از آن تنهائی. و ناخودآگاه مقایسه اش کنم با تنهائی حالا. توی فضای تاریک رحم. ظاهرا اینجا راحت ترم. کسی نیست مرا اذیت کند. کسی نیست مرا برنجاند. کسی نیست که دلم را بشکند و دلش را بشکنم.
هنوز پنج ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. پنج ساعت خودش یک عمر است. فکر می کنم به آن نوزاد لبنانی که همه اش پنج ساعت توی دنیا بود. روز اولش، روز آخرش هم بود. تمام سهمش از دنیا، پنج ساعت بود. و چقدر قشنگ که تمام پنج ساعت را در آغوش مادرش بود. و به صدای قلب مادرش گوش می داد. و تنها چیزی که در این دنیا خورد، شیر بود. البته قبل از اینکه دهانش پر از خاک و خون شود.
هنوز چهار ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. می توانم دقیقه ها را بشمارم. می توانم لحظه ها را حس کنم. می توانم در ثانیه ها غرق شوم. چون توی دنیا، وقت برای از دست دادن زیاد دارم. آنجا دیگر لحظه ها را نخواهم شمرد. سال هائی می گذرد که درش هیچ لحظه ای نیست. و شاید هم لحظه هائی که به همه ی آن سال ها بیرزد.
هنوز سه ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. و دیگر مجال خواب نیست. به دنیا که آمدم می توانم بخوابم. هر چقدر که دلم خواست. این قدر بخوابم که از خواب هم خسته شوم. این قدر بخوابم تا خواب تمام درخت های گلابی را ببینم. خواب تمام خواب هائی را که ندیده ام. خواب تمام جاهائی را که نرفته ام.
هنوز دو ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. حسابش را که می کنم می بینم خیلی هم بد نمی شود. دنیاست دیگر. شیر می خوریم، بزرگ می شویم، راه می رویم، به حرف می آئیم، می خندیم، پدر و مادر دلشان برایمان غنج می رود، اسباب بازی می خرند برایمان، اسباب بازی ها را خراب می کنیم، گریه می کنیم، ناز می کنیم، نازمان را می خرند، نوازشمان می کنند، بزرگمان می کنند، بزرگ می شویم، مدرسه می رویم، خواندن و نوشتن یاد می گیریم، دوست پیدا می کنیم، بازی می کنیم، تاب می خوریم، شیرینی می خوریم، به گربه ها سنگ می زنیم، کتک می خوریم، پشت لبمان سبز می شود، صدایمان دو رگه می شود، قلدر می شویم، شاخ و شانه می کشیم، دعوا می کنیم، عاشق می شویم، گریه می کنیم، صبر می کنیم، دلمان پر می زند، مادر و پدر نصیحت مان می کنند، طغیان می کنیم، سرکش می شویم، سرمان به سنگ می خورد، عاقل می شویم، می رویم دنبال درس و کار و زندگی، زن می گیریم، عروسی می کنیم، عشقبازی می کنیم، غصه می خوریم، درد می کشیم، دلتنگ می شویم، بی خیال می شویم، بچه می آوریم، خودمان پدر و مادر می شویم، بزرگشان می کنیم، با بچه ها بازی می کنیم، بچه ها می خندند، دلمان غنج می رود... دنیاست دیگر، حسابش را که بکنی می بینی خیلی هم بد نمی شود!
هنوز یک ساعتی مانده تا به دنیا بیایم. می شود این یک ساعت را ذکر گفت. می توانم با خودم خلوت کنم. چه جائی بهتر از اینجا؟ می توانم از خدا بخواهم مرا ببخشد، برای گناهانی که می خواهم مرتکب شوم. می توانم افسوس بخورم برای فرصت هائی که از دست می دهم. می توانم ناراحت بشوم برای ظلم هائی که در حقم می شود. می توانم این یک ساعت را دندان روی جگر بگذارم و صبر کنم، برای تمام رنج هائی که منتظرم هستند.
هنوز یک دقیقه مانده تا به دنیا بیایم. می ترسم. نمی خواهم بروم. نمی خواهم بیایم. عادت کرده ام به این فضای تاریک و گرم و هوای گرفته ی رحم. معلوم نیست بیرون چه خبر است. صداهائی مبهم می آید... و صداهائی واضح. صدای فریاد، صدای جیغ. می ترسم، نمی خواهم بروم، نمی خواهم بیایم.
به دنیا آمده ام. نور، چشمانم را می زنم. پلک هایم را جمع می کنم، چشمهایم را می بندم. از پشت پرده ی پلک ها، می توانم دنیا را ببینم. همه اش قرمز است، قرمز. رنگ خون. چند نفری می خندند، زمزمه می کنند، خوشحال اند. من اما گریه می کنم. فریاد می زنم. جیغ می کشم. حالا دیگر به دنیا آمده ام!
دست هایم
تنها مانده اند،
سرد،
مثل دست های مرده؛
چشم هایم بی رمق،
تار،
خیس،
مثل شیشه های باران خورده؛
و تو
آن سوی پنجره، آن سوی دیوار،
آن طرف آسمان،
عین کبوتران داغ دیده؛
هیچ وقت فاصله،
این همه نبود،
یک دنیا!
***
بین "من و تو"
فاصله،
"دنیا" است.
کاش می شد به راحتی پروانه ها از دنیا گذشت؛
کاش می شد روی دنیا خط کشید؛
یا با پاک کن، پاکش کرد؛
یا با لاک غلط گیر،
دنیای پر غلط را زیر سفیدی غلیظ لاک،
پنهان کرد.
***
بین "من و تو"
فاصله،
دنیا است؛
چه قدر کم!
انگار یک لحظه،
انگار یک قدم.
***
هیشه همین جور است،
تا بوده همین بوده،
بین "من و تو"
فاصله
یک لحظه،
انگار "یک دنیا" است!
